تبليغاتX
بنام او که جمیع کائنات دریدبی یدان اوست

بعد از گذشت مدت مديدي كه نبودم بالاخره دست از پا درازتر اومدم * سلام * احوالتوون چطورم ؟حتما ميگيد به توو چه كه حالمون چطورم ... اومدي كه اومدم ... به ما چه كه اومدم ؟!؟خب حقم داريد . حالا اومدم كه اومدم مگه شاخ غولو شكستم كه اومدم . اما يه چيزيو از ته دل بگم ميخوايد باور بكنيد نميخوايد دوباره باور بكنيد توو اين چند وقته خيلي دلم براي همه تنگ شده بود اينوو جدي ميگم اصلا قرار نبود اين همه مدت برم فقط قرار بود تابستون نباشم اما خب ديگه خود كرده را تدبير نيست .توو اين چند وقته خيلي اتفاقا افتاده بعضي از رفقاي وبلاگي ازدواج كردن ، بعضيا در شرف ازدواجن ، بعضيا حاج خانوم شدن ، بعضيا تازه واردن ، بعضيام اصلا وبگرديو بوسيدن گذاشتن كنار كه من وقتي فهميدم خيلي ناراحت شدم ... راست ميگم ... واقعا ناراحت شدم ! باور نميكنيد ؟؟ خب نكنيد مگه من ميگم بكنيد ؟ والا !! راستشو بخوايد چند بار اومدم اينجا سر زدم اما خيلي كوتاه اونقدر وقت نداشتم بيام توو وب كسي يا خودم اينجا چيزي بنويسم اين آخريا 2-3ماهي بود سر نزده بودم فكر ميكردم تا حالا خود بلاگفا اينجارو پاك كرده اما مثل هميشه فكرم وارونه از آب دراومد خب روز اولي ايقدر چرت ننويسم نگيد ( عجب ) چه پروو . ميدونم از ديدنم بال در اورديد اما خدائيش نامرد بازي در نياريد بياد سر بزنيد آبرو داري كنيد .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 17:10 توسط یاقوت کبود |

آقا پاک خصال انقدر چرت نگو !!!

بهم گفت با چی حال میکنی ؟ گفتم هیچی . گفت چی دوست داری گفتم هیچی . گفت آرزوت چیه گفتم هیچ آرزویی ندارم . گفت الان تو زنده ای گفتم زنده یا مرده مگه فرقی ام میکنه . گفت اهل کجایی گفتم یجا همین نزدیکیا . گفت دوستی یا غریبه گفتم بی نشان . گفت به چی فکر میکنی گفتم من اصلا فکر نمیکنم . گفت نتیجه ام گرفتی گفتم رد شدم . گفت جنست چیه گفتم تاریخ مصرفش گذشته . گفت خوب جواب میدی گفتم میخوام اموراتم بگذره . گفت روزگار بر وقف مراد هست گفتم با مراد ارتباطی ندارم . گفت دلیلی ام داری گفتم دلیلش غیر منقوله . گفت پس ارزشی نداره گفتم خرج داره . گفت ازت خوشم اومد گفتم نوش جان . گفت ..... پریدم وسط حرفش گفتم آقا پاک خصال جون مادرت ولمون کن بزن کارو تموم کن دیگه دهنمونو ...

آقا پاک خصال آمپول زن محل مونه این روزا بد جور سرما خوردم رفتم دکتر 3 تا پنی سیلین مرحمت فرمودن آقا پاک خصال به هر کی میخواد آمپول بزنه به قول خودش مخشونو میزاره توو فرغون تا درد رو زیاد احساس نکنن آخرشم همچین فرو کرد چشمتون روز بد نبینه هنوزم با دست باید بگیرم راه برم خدا بخیر کنه 2 تا دیگه مونده !!! .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:39 توسط یاقوت کبود |

عشق گلابی ..... یا عشق قلابی

در روزگاران کهن آن زمان که یکی بود و هیچکس نبود صدایی از ته اعماقم برخاست و فریاد زد ... تو آدم نمیشی ... گفتم ای صدا تو کیستی ؟ چگونه به خود جرات میدهی اینگونه با من سخن بگویی ؟ نکبت دوباره فریاد زد خفه شو پسره یه لاقبا ! گفتم (عجب) حرف دهنت را بفهم عفت کلام داشته باش . جواب آمد اصلا تو حالیته عشق یعنی چی ؟ پاسخ دادم این عشقی که میگویی خوردنیست یا نوشیدنی ؟ محکم خواباند پس کله ام گفت احمق جون نه خوردنیه نه نوشیدنی عشق یه حسه یه علاقه یه جور دوست داشتن . گفتم ولمان کن بابا خدا روزیت را جای دیگر حواله کند عشق به چه کارمان میآید . گفت میدونستم توآدم بشو نیستی تا توو این مغز معیوبت فرو نکنم تو هم به عشق نیاز داری ولت نمیکنم . گفتم خدایا این را دیگر از کجا نازل کردی این غول چراغ جادوست یا میخواهد ما را از صحنه روزگار محو کند . گفت خودت میدونی یا عاشق شو یا با من طرفی . گفتم حالا این عاشق شدن چگونه است ؟ گفت باید یکیو دوست داشته باشی . گفتم ما دوست نداریم کسی را دوست داشته باشیم مگر زور است . گفت تو بیخود میکنی مگه دست خودته . گفتم حالا که را باید دوست بداریم ؟ گفت یکی که به نظر تواز همه بهتره ! گفتم یعنی چه ؟ گفت یعنی .. یکی که ملس باشه جذاب باشه . گفتم به زبان آدم حرف بزن ملس دیگر چه جانوریست؟ گفت یعنی خوشگل باشه . خوش چهره باشه . بانمک باشه . گفتم در مغزمان نمیگنجد چه میگویی . گفت ابلح یعنی موهای بلندی  داشته باشه با ابروی کمونی قد بلند باچشمای درشت زیتونی لبای غنچه ای با دندونای صدفی یه جور که تا دیدیش خراب شی . مست شی . گرم شی . بمیمریو دوباره زنده شی . گفتم بازهم بگو خوشمان آمد . گفت با بودنش احساس جوونی کنی با دیدنش احساس روشنی با رقصیدنش احساس بندگی با خندیدنش احساس دیوونگی . گفتم او کجاست میخواهم همین لحظه اورا ببینم میخواهم همین حالا عاشقش شوم زود باش نشانم بده ! وبه یکباره پرده ای به کنار رفت واو نمایان شد. دیوانه شدم . ویران شدم . احساس کردم عاشقش شده ام اما در حالی که مبهوت نگاهش میکردم ناگاه فریاد هولناکی از او برخاست و گفت وای خدای من این اجوزه عاشق من شده همه رو برق میگیره ما رو گدای شب جمعه و رفت .

و این بود حکایت شلم شولبای عشقی ما .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 20:48 توسط یاقوت کبود |

من میگم ازدواج حق مسلم ماسته ! شما چی میگید؟

یعنی هر کی بگه ازدواج چرته خودش چرته . به جـــــــــــــــــون عم مم میگم اونایی که میتونن ازدواج کنن بیشتر از این دست رو دست نزارن کارو تموم کنن . اونایی ام که نمیتونن ازدواج کنن 2حالت داره یا کسی رو پسند نمیکنن یا کسی اونا رو پسند نمیکنه اونایی که کسی رو پسند نمیکنن خب کلا مشکل دارن اما اونایی که کسی اونارو پسند نمیکنه باز 2 حالت داره یا مال این حرفا نیستن یا ( خیلی ببخشید عـــورض میخوام ) یا خیلی بی نوا تشریف دارن . اونایی که مال این حرفا نیستن خب ول معطلن اما اونایی که بی نوا تشریف دارن دوباره 2حالت داره یا سرشون به تنشون نمی ارزه یا اجاقشون کوره اونایی که ســرشون بـه تـنشون نمی ارزه خـب بـدبختن امـا اونایی که اجاقــشون کـوره این دفعه ام 2حالـت داره یا بایـد زیــــــر اجاقشونو حرارت بدن یا باید جراحی کنن اونایی که باید زیر اجاقشونو حرارت بدن خب برن بدن اما اونـایی که باید جراحی کنن (شرمنده) بازم 2حالت داره یا باید زیر جراحی جـــون بدن یا باید زیر جراحی خون بدن اونایی که باید زیر جراحی خون بدن بهتره که نــــــدن برن یه جا دیگه بدن اما اونایی که باید جون بدن بازم ندن چون که جون دادنی نیست جــــــون گرفتنیه . پس نتیجه مـیگریم امشب خیلی چرت و پرت گــــــفتم چی کار کنم دست خودم نیست منو اغفال کردن به جـــــــون اون یکی عم مم دروغ نمیگم منکه اینجوری نبودم من خوب بودم .

در ضمن با توجه به اینکه بعضی از رفقا . دوستان . آشنایان . فک و فامیل . بالا دهی یا پایین دهی یا فکر کردن من نسبت به خانم معلم واطرافیانش من زور دارم برای اینکه نشون بــــــدم من زور ندارم (فکرای بد نکنن)ادامه ماجرا رو به چند سال بعد تبعید پرت میکنم هرچند ادامه ای نداشته فقط رفتم خونش۲ تالیوان شربت آبلالو خوردم یه دونم شیرینی با یه خورده گیلاس زردالو با یه بستنی زودم برگشتم . دیگه عمه ندارم به جونش قسم بخورم به جون عم مم راست میگم .

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 21:1 توسط یاقوت کبود |

آب . بابا نان داد

خیلی کشکی کشکی رد شد تازه امروز شیر فهم شدم . نوزده سال پیش وقتی برای اولین بار دیدمش حالم ازش بهم خورد اونم حالش ازمن بهم میخورد اینو خودش چند ماه بعد بهم گفت اصلا ازش خوشم نمیومد قدش نسبتا از من بلن تر بود اما خیلی ریزه میزه به نظر میرسید یه روپوش سرمه ای با یه مقنعه مشکی (همیشه همین تیپو میزد) ناجنس هروقت نیگام میکرد قرمز میکردم آبی میکردم یه وقتایی ام اگه  اگه پا میداد زرد میکردم . مشخص بود بد ناجور ازش تنفرتولید میکنم احساس میکردم اونم اصلا از من خودش نمیاد (زمونس دیگه دل به دل لوله کشی شده) خیلی ام ازش میترسیدم اونقدر که دوســــت داشتم یه اتفاقی بیفته حلوا براش خیرات کنم دیگه نبینمش اما خب بادمجون بم میگن آفـــــت نداره .  همیشه میخواست همه چی رو خر فهم کنه منم توو کتم نمیرفت بعد میگرفت منو میزد. تا اینکه امروز بعد از هیجده سالو اندی توی بازار کیش میدون ولیعصر دیدمش خود کلنگش بود چشماش از همـــه جاش تابلوتر میزد ولی جون عمش جوون مونده بود تیپشم بابا جن تن من تیپش خفن بود تمام داستان ماستاناش روو بود. حال میکردم اگه اون مامور ارشاد میزد توو پرش ولی نشد که بشه . نمیدونم اون وقتا چند سال داشت اما الان سی به بالا میزد . خانم ملکی معلم سال اول ابتداییم رو میگم امروز دیدمش راستش اولش شک داشتم خودش باشه اما از اونجا که همیشه دوست داشتم فقط سربدون تن داشـته  باشه شکمو به یقین لینکیدم . اول نمیخواستم آفتابی بشم ولی بعد یه پس گردنی به خودم زدم گفتم برو بابا هرچی باشه اون از افشرده وجودش برات مایع گذاشته تاتو آدم بشیو الان به اینجا برسی(هرچند که به هیججا نرسیدم) پس پاورچین پاورچین بهشون نزدیک شدم آخه دونفر بودن اون یکی بعد فهمیدم دخمرشه گفتم سلام . گفت سلام . گفتم خانم ملکی . گفت بفرمایید . گفتم منو میشناسید ؟ گفت از شاگردام بودین ؟ گفتم بله . یه لبخندی زد و گفت اسمت چیه ؟ گفتم .... مدرسه.... منطقه .... یه خورده ام از خاطرات اون موقع که همش منو میزد براش تعریف کردم عوضی زد زیر خنده گفت حسابی بزرگ شدی گفتم ولی شما اصلا رشد نکردی بازم خندید و گفت آدم باید مغزش رشد کنه توو دلم گفتم مغزتم فکر نمیکنم رشد کرده باشه . خلاصه یه خورده ای باهم حرف زدیم کلی ام خرید کرده بود نمیدونم دوباره میخواست شوهر کنه یا شاهدم همین جوری ول خرجی کرده بود مجبور شدم کمکشون کنم اومدیم بیرون میخواست تاکسی بگیره یه لحظه خریتم گل کرد گفتم من میرسونمتون اونم یه خورده الکی تعارف کرد اما خب دیگه . تعارف اومد نیومد داره وسایلشونو گذاشتم توو ماشین راه افتادم .

 راستش حس میکنم خیلی نوشتم اگه بخوام تاآخرش بگم خیلی طول میکشه آخه توی خونشونم رفتم . کسی ام که نمیاد بخونه پس بهتره خود کشی نکنم شاید بقیشو یه روز دیگه بگم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 22:18 توسط یاقوت کبود |

فک نزن بچه

چند وقته پیش با یه وب آشنا شدم کاملا تصادفی . دیدم آخر کل بازاره خوشم اومد یه جورایی ام تنم میخارید منم برم باهاشون کل تو کل کنم . رفتمو نشون به اون نشون که الان یکی دوماهی میشه هی میرم مغزشونو رنده میکنم میریزم تو کف ترازو .

ازهمون اول میرفتم حالشونو بد جور میگرفتم بعد بدون اینکه آدرسی از خودم بذارم برمیگشتم که همین آدرس ندادن من شد برای اونا یه عقده ولی من خیلی ذوق ذوق میکردم یه جوری کیفم تومایع های دل ای دل ای بود . از اونا اسرارکه آدرس بده از من انکار هنوز کوچو لید.

خلاصه الان کار به جایی رسیده که خفن دارن منو ردیابی میکنن اونام میخوان بیان توی وب من به قول خودشون یه کودتا راه بندازن میخوان اختشاش کنن . البته مهم نیست اصلا برن جلوی حقوق بشر قد قد

 کنن بگن این بابا زده توو خال ما . تا چند روزه دیگه صبر میکنم اگه نتونستن منو پیدا کنن خودم آدرسمو براشون میزارم . خوشم میاد باهاشون کل بندازم.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 23:31 توسط یاقوت کبود |